یک داستان جالب!

جمعه 10 تیر 1390 06:08 ب.ظ   نویسنده : امیر عباس مهری      


استادی درشروع کلاس درس، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید:

به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟

شاگردان جواب دادند:

50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم

استاد گفت:

من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟

شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد.

استاد پرسید:

خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟

یکی از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد میگیرد.

حق با توست... حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟

 

 

شاگرد دیگری گفت: دست تان بی حس می شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند. و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند.

استاد گفت: خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است؟

شاگردان جواب دادند: نه

پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟ درعوض من چه باید بکنم؟

شاگردان گیج شدند. یکی از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.

استاد گفت: دقیقا“ مشکلات زندگی هم مثل همین است.

اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید.

اشکالی ندارد.. اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد.

اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.

فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است.. اما مهم تر آن است که درپایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید.

به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند، هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می آید، برآیید!

دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری.

زندگی همین است


آخرین ویرایش: - -
دیدگاه ها ()

مهران مدیری

چهارشنبه 8 تیر 1390 04:46 ب.ظ   نویسنده : امیر عباس مهری      


پس از پخش سریال پرطرفدار قهوه تلخ تصمیم به این گرفتم تا زندگینامه کارگردان محبوب آن را بنویسم:

مهران مدیری (زادهٔ ۱۸ دی ۱۳۴۰ از والدینی اراکی در تهران) کارگردان و بازیگر مجموعه‌های طنز سینما و تلویزیون ایران است. از جمله مجموعه‌های تلویزیونی که وی کارگردانی و بازیگری آنها را برعهده داشته می‌توان از پاورچین، نقطه‌چین، شب‌های برره، باغ مظفر، مرد هزار چهره، مرد ۲ هزار چهره و قهوه تلخ نام برد.

او در موسیقی و خوانندگی نیز فعالیت دارد. مجلهٔ نیوزویک در مقاله‌ای او را ۲۰ امین مرد قدرتمند سال ۲۰۰۹ در ایران نامیده است.

ادامه زندگینامه را حتما بخوانید:http://www.modiri.ir/images/_gallery.jpg ادامه مطلب
آخرین ویرایش: چهارشنبه 8 تیر 1390 05:05 ب.ظ
دیدگاه ها ()

جملات زیبای ناپلئون بناپارت

چهارشنبه 8 تیر 1390 04:40 ب.ظ   نویسنده : امیر عباس مهری      


ناپلئون بناپارت : در دنیا فقط از یک چیز باید ترسید و آن خود ترس است .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

ناپلئون بناپارت : اولین شرط توفیق شهامت و بی باکی است .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

ناپلئون بناپارت : نایاب ترین چیزها در جهان دوست صمیمی است .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

ناپلئون بناپارت : دردها و رنج ها فکر انسان را قوی می سازد

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

ناپلئون بناپارت : کسانی که روح ناامید دارند مقصرترین مردم هستند.

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

ناپلئون بناپارت : کسی که می ترسد شکست بخورد حتما شکست خواهد خورد.

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

ناپلئون بناپارت : یک روز زندگی پر غوغا و در شهرت و افتخار بهتر از صد سال گمنامی است.

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

ناپلئون بناپارت : پیروزی یعنی خواستن .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

ناپلئون بناپارت : عشق گوهری است گرانبها ، اگر با عفت توام باشد.

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

ناپلئون بناپارت : عفت در زن مانند شجاعت است در مرد ، من از مرد ترسو همچنان متنفرم که از زن نانجیب

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

ناپلئون بناپارت : فداکاری در راه وطن از همه فضایل باارزشتر است.

موفق باشید


آخرین ویرایش: - -
دیدگاه ها ()

یک داستان واقعی

سه شنبه 7 تیر 1390 08:31 ب.ظ   نویسنده : امیر عباس مهری      


ین یک داستان واقعی است که در ژاپن اتفاق افتاده.
شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد. خانه های ژاپنی دارای فضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند. این شخص در حین خراب کردن دیوار در بین آن مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش فرو رفته بود.
دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد. وقتی میخ را بررسی کرد متعجب شد؛ این میخ ده سال پیش، هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود!!!
چه اتفاقی افتاده؟
در یک قسمت تاریک بدون حرکت، مارمولک ده سال در چنین موقعیتی زنده مانده!!!
چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است.
متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد.
در این مدت چکار می کرده؟ چگونه و چی می خورده؟
همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه مارمولکی دیگر، با غذایی در دهانش ظاهر شد!!!
مرد شدیدا منقلب شد.
ده سال مراقبت. چه عشقی! چه عشق قشنگی!!!



آخرین ویرایش: - -
دیدگاه ها ()

حکایت غم انگیز خیابان های تهران و سئول در این دو شهر

سه شنبه 7 تیر 1390 08:26 ب.ظ   نویسنده : امیر عباس مهری      


پیش از انقلاب به دنبال مسافرت شهردار وقت تهران به سئول در سال ۱۳۵۴ درجهت همكاری بین دو كشور سنگ بنای دو خیابان بزرگ در پایتخت دو كشور گذاشته شد.خیابانی در تهران با نام سئول و خیابانی در سئول با نام تهران در این قرار داد شهردار سئول آروز می کند این تفاهم باعث گردد تا سئول نیز به مانند تهران شهر پیشرفته ای گردد و این درست در زمانی بوده است که وضعیت اقتصادی مردم کره نابسامان بوده است.نکته جالب آن است که خیابان تهران تنها اسم خارجی در میان خیابان های سئول است
حال با گذشت ۳۳ سال خیابان تهران مبدل به اصلی ترین، زیباترین و گرانقیمت ترین خیابان سئول شده است.دفاترصدها شركت عظیم تجاری ـ صنعتی و دفاتر شرکت های بزرگ بین اللملی از قبیل یاهو و برجهای بلند این خیابان كه یك سرمایه گذاری بیش از ۱۰۰میلیارددلاری را به خود جذب كرده است در این خیابان قرار دارد و این در حالی است که خیابان سئول در تهران تنها اتوبانی به خود دیده است
اینک این دو خیابان جلوه معنی داری به داستان توسعه یافتگی این دو شهر و کشور بخشیده است. معنایی که برای ما ایرانیان بسیار درد آور و قابل تامل است . و جالب آنکه رویایی کره ای ها برای تبدیل به ایران توسعه یافته با گذشت سی و چند سال برعکس شده است و تبدیل به رویای ایرانیان برای رسیدن به کره شده است
در یک مقایسه تطبیقی سرعت عمل و پیشرفت کره و ایران را در جهت توسعه یافتگی با مشاهده سرنوشت دو خیابان سئول در ایران و خیابان تهران در کره می توان به وضوح دید

آخرین ویرایش: - -
دیدگاه ها ()

یک حرکت جالب

سه شنبه 7 تیر 1390 08:09 ب.ظ   نویسنده : امیر عباس مهری      


چهار دانشجو كه به خودشان اعتماد كامل داشتند یك هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند. اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند كه در مورد تاریخ امتحان اشتباه كرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا كنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند. آنها به استاد گفتند: « ما به شهر دیگری رفته بودیم كه در راه برگشت لاستیك خودرومان پنچر شد و از آنجایی كه زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم كسی را گیر بیاوریم و از او كمك بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.».....استاد فكری كرد و پذیرفت كه آنها روز بعد بیایند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یك ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست كه شروع كنند....آنها به اولین مسأله نگاه كردند كه 5 نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند.....سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتیازی پشت ورقه پاسخ بدهند كه سوال این بود: « كدام لاستیك پنچر شده بود؟»....!!!
آخرین ویرایش: - -
دیدگاه ها ()

بشنو از نی چون حکایت میکند از جدایی های شکایت میکند

چهارشنبه 1 تیر 1390 05:19 ب.ظ   نویسنده : حمیدرضا مهدوی پناه      


لابد هرکی یادداشت های منو میخونه با خودش فکر میکنه که چرا من بیشتر نام مطالبم را با شعر شروع میکنم  ؟؟

 

یادش بخیر سال تحصیلی و البته قبل از اینکه مطلبم را شروع کنم باید یگم هدف من از نوشتن این متن های انتقادی به هیچ وجه این نیست که بخوام معلمام را خراب کنم یا این که بخوام هی ینالم بلکه منظورم اینه که بلکی با این انتقاد ها ما رفتار پسندیده ای را در خودمون به وجود بیاریم و یا بدهاشا از خودمون دور کنیم ( منبع : کتاب دین وزندگی سال اول متوسطه)

من همیشه مدیون معلمام بودم هستم و خواهم بود و تمام دانسته های ناچیزم را از اونا میدونم

بله میگفتم

یادمه یه روز با دوست انتقادیم یعنی حامد به معلم فارسی (هم ادبیات و هم زبان فارسی) سر این بحث میکردیم که چرا نباید ما زبانمون را از عربی پاک کنیم و البته هر چی میگفتیم معلم ما میگفت  : چیه میخواین ما گلستان و بوستان را دور بندازیم و هی میرفت سراغ سعدی و حافظ و این شاعر ها

و ما چون تعصب خاصی به شاعر هایمیهنمون داشتیم در دهنمون بسته میشد

این داستان گذشت تا رسیدیم روز معلم و من روز قبلش یه مطلب به پارسی سره (پارسی اصیل بدون کلمات خارجی) آماده کرده بودم

و دادم به یه بچه ها که صداش خوب بود و سر کلاس ادبیات پارسی خوند

معلم یه ذره حرف زد و آخر سخنرانی را با یه ضرب المثل عربی تموم کرد و من اینقدر عصبانی بودم که همه فهمیدند چه قدر  اعصابم خورده

به هر حال گذشت و من میخواستم این مطلب را بنویسم تا اگه یه زمانی فردوسی وبلاگ مارو دید بدونه که اون باران و بادی که چند قرن پیش گفته داره توسط هم وطناش به جان زبان پارسی می افته

 

به امید زبانی پاک ارجمند و گرانمایه


آخرین ویرایش: شنبه 11 تیر 1390 09:06 ب.ظ
دیدگاه ها ()

تعداد کل صفحات ( 21 ) ... 7 8 9 10 11 12 13 ...

درباره وبلاگ


  • این وبلاگ متعلق به دانش آموزان دبیرستان شهید بهشتی سمپاد کاشان میباشد. هر مطلبی اعم از مطالب علمی روز و اخبار مدرسه را اینجا میتوانید پیدا کنید.
    تاریخ تولد وبلاگ: 4 بهمن 1389

نویسندگان

  • علیرضا خادم(59)

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic